کوچولوی نمکی و شیرین زبونیهاش!

+ امروز واسه ناهار خودمو پسری فسنجون گذاشته بودم ... طبق معمول غذا رو کشیدم و نشستیم سرسفره میخواستم مثل هر روز یک قاشق خودم بخورم و یک قاشق بدم به گلپسر، تا اومدم قاشقشو بگیرم که دهنش کنم گفت: "نه مامانی تو گناه داری!" چند بار از من اصرار و از حسنی هر بار مخالفت کردن.خلاصه تا غذامو خوردم فقط با غذاهاش بازی کرد و خوب نمیتونست بخوره باخودم گفتم حتما یاسیره یا دوس نداره که نمیخوره! و ذره ای نفهمیدم چرا گفته مامانی تو گناه داری!
ظرف غذام که خالی شد هنوز یه ذره دیگه میخواستم، بهش گفتم ببین تو نخوردی من همه غذامو خوردم و برنده شدم تازه میخوام برم یه ذره دیگه ام واسه خودم غذا بکشم! رفتم و اومدم و جاتون خالی بقیه غذامم خوردم بعد که قاشق چنگالمو گذاشتم دیدم میگه: "مامانی سیر شدی؟" گفتم آره سیر سیر شدم بلافاصله گفت: "حالا نوبت حسن جان! ، حالا نوبت حسن جان!" داشت چشام در میومد ظرف غذاشو بهم داد و طفلی قاشق قاشق بهش غذاشو دادم و اونم تند تند تا تهش خورد!
بچه ام هم دوس داشت هم گشنه بود حالا می فهمیدم "مامانی تو گناه داری" که گفته بود یعنی چی!![]()
واسه خودم چندین ساعت تو آسمونا دور میزدم!![]()
باورم نمیشد پسر کوچولوی دو سال و ۵ماهه من، اینقدر بزرگ شده باشه که یه همچین فداکاری بزرگی بکنه ... گشنگی بکشه و صبر کنه تا اول مامانیش سیر بشه
فدای روح بزرگت بشم پسر کوچولوی مهربون و دوس داشتنی من ![]()
بعد ناهار رفتیم با هم بخوابیم بهش میگم محمدحسن اگه کسی ازت پرسید باباییت چکاره است بگو مهندس هوافضا میگه: مندس هوافضا میگم: مندس هوافضا نه مهندس هوافضا ؛ میگه: مهندس هوافضا.
میگم اگه کسی ازت پرسید چند سالته چی میگی؟ میگه: دوسال. میگم دوسال نه دوسال و نیم. میگه دوسال و میم. پسرم دوسال و میم نه! دوسال و نیم. فی البداهه میفرماین : "پدر ما رو در آوردی"
و من
... جان؟
... ببخشید قربان! ![]()
+ دوشنبه هفته پیش قرار بود دایی جون محمدحسن واسه اولین بار به صورت متاهلی و با خانوم گلش از قم بیام مشهد و بیان خونه ما. صبح محمدحسن که بیدار شد و اومد تو آشپزخونه بهش میگم امروز ایشالا واسه ناهار دایی و زن دایی میخوان بیان خونه امون. میگه : " مارو فیلم کردی دایی و زن دایی قمن!"
منو میگی اینجوری
... مارو فیلم کردی رو دیگه از کجات آوردی وروجک! ... فیلمم کجا بود! باور کن تو راهن![]()
+ چند وقت پیش خونه مامان جونش بودیم با مامانم رفته تو حیاط که آشغالارو بذارن دم در ... مامان میگن تا یکم خلش پلش میومده میچسبیده به من! مامان: چی شده مامان جون چیزی نبود که! حسنی: "فکر کردم پیشیه" و دوباره که این قضیه تکرار میشه و باز میچسبه به مامان، مامان میگن: ترس نداره پسرم ما که اصلا پیشی نداریم گلپسر: "آخه من بعضی وقتا از چیزای مختلفی می ترسم!" ![]()



کوچولوی نمکی و شیرین زبونیهاش!
